خرید بک لینک
کتاب جدیدی که دستم گرفتم رو به مقدار زمانی که با علی رو دیدم بهم پیشنهاد می داد این کتاب رو بخونم و من هر دفعه به یه وقت دیگه موکول می کردم همیشه دوست داشتم بدونم علی تو این کتاب چی دیده من همیشه دوست داشتم درون علیو بدونم دوست داشتم از چشمای اون ببینم از احساس اون احساس کنم علی واسه من رازی جذاب بود واسم چیزی بود که می دونستم با تمام نظریه های زندگی کشکی و شخمی واقعی مغایرت داره اون برام یه چیز نزدیک به کمال بود نزدیک به کمال بودن یه چیز تقریبا محاله تو عقاید من ولی علی اینطور بود اون یه دروغگوی ماهر. یه سخنور ماهر بود دروغگوا هیچ وقت برام چیز مهمی نبودن قبل از علی، برام اهمیتی نداشت هیچ وقت شاید .. شاید منم این رفتارو نهی می کردم ولی خودمو بخاطر دروغ جر وا جر نمی کردم ولی علی طوری دروغ می گفت که تا وقتی خودش نمی خواست من متوجه نمی شدم و در عین حال برام چیزی بود که هیچ وقت.. هیچ وقت نشد که پیش خودم بگم این آدم چقدر از من دوره و من درکش نمی کنم! شاید حتی از دید اون یه روزی من درکش نکردم ولی خودم ابدا این فکرو نمی کردم و نمی کنم حتی گاهی تو روز تصویرشو می بینم توذهنم . انگشتای استخونی و کج و معوجشو که تو سکوت صفحه تلگرام رو بالا پایین می کنه و رو عکسم ضربه می زنه و بزرگش می کنه و نگاهش می کنه و فکر می کنه سحر واقعا هنوز پیام نداده؟ زیرلب سعیدرو مسخره می کنه با حرص و می ره سیگار

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 0:39

امروز داشتم برای پست.. دیروز این یه نیم جمله بالا رو تایپ کرده بودم و رفته بودم سراغ یه ایمیل و اتفاقی پیش اومد که مهندس روی سیستمم ریموت زد و خب وقتی مرورگرو اورد بالا تا یه سایتی رو باز کنه این صفحه بالا بود ولی من سریع تب رو عوض کردم.حالا با این اوصاف که مهندس ادم زرنگیه باید ادرسو عوض کنم؟ اخه اون یه جوریه که زیاد کنجکاو نیست. یعنی میاد اینجارو نگاه کنه؟ البته دربارش بد که ننوشتم همش تحسین و تمجیده ولی خب خدایی ضایس ببینه من همونیم که حتی با مامانمم جمع صحبت می کنم بعد اینجا چه حرفای رکیکی می زنم دیگه!! :)) موندم حالا عوض کنم یا نه آی دلم درد می کنه لعنتی:( امروز یه تصمیمی گرفتم! می خوام برم لیزر صورت و از شر این موهای حرومزااااااااااااااااااااااااااده خلاص شم واسه همیشه . امیدوارم مثل تور و سفر با رفیقا و تئاتر و کنسرت و رابطه مناسب و ادم وار با پسرا و رژیم و مدرک گرفتن و باشگاه رفتن و باقی سهل انگاریام نمونه رو زمین ... که می مونه از بس من گشاد و تک بعدیم ! ایش چهارشنبه، پنجشنبه جمعه! سه روزشم تو خونه باید باشم نه پسری. نه سفری. نه حتی جنگولکی :(( پیر شدم..

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

خواستم با این بغض لعنتی بخوابم چون هی صبا دیر از خواب بیدار می شم ولی نتونستم نگم لعنتی اگه بودی همه چی فرق می کرد این حجم از تنهایی و غمو تحمل نمی کردم دوست داشتم باهات حرف بزنم دوست داشتم این تعطیلات رو باهم بگذرونیم دوست داشتم باهات بخوابم و یه ترامادل بزنم تا صب برات فک بزنم و تو گوش بدی من واقعا به وجودت نیاز داشتم به بدنت به صورت کاملا انسانی و سطحی واسه اینکه حس لعنتی جنسی بهم برگرده من واقعا بهت نیاز داشتم تا ابراز عشق کنم و یکی از اون نوشته ها که حتی سعیده با سخت گیریش میگه عاشق پیشانس رو برات بنویسم و خالی شم من واقعا می خواستم جوجه ردیف کنیم بزنیم کوه و دست من می خواستم مامانمو بپیچونم و بیارمت تو خونه و اتاقمو نشونت بدم ولی تو نبودی فقط فقط دلم می خواست درباره شکام باهات حرف بزنم این که چقدر ناامید و پوچم اینکه چقدر هیچ امیدی ندارم اینکه تو چقدر برام ارامشی دوست داشتم باهم فرند بببینیم و فرند ببینیم و باز فرند ببینیم فقط خواستم بگم بد نبود اگه امشب بودی .. می تونستم اونقدری خوشحال بشم که وقتی ماشین بخرم می شم می تونستم با اشتها یه غذا برای خوردن انتخاب کنم و حتی درستش کنم می تونستم گریه کنم و تو گریمو بند بیاری ببین فقط بدون این نامردیه که من دربارت پیش بقیه حرف نمی زنم و حسودیشونو برنمی انگیزم ،خودم قبول دارم .ولی وقتی نیستی حتی نمی دونم تو چی هستی و چی رو درباره تو

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

کاماااان بییییی بیییییییی

یه دختر جدی که خیره شده به مونیتور و داره با یه دستش لبشو قر می ده با ریتم آهنگ، با دست دیگش رو میز ضرب می گیره

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۶ساعت 10:6 توسط مهربان |


برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

چندروز بدجوری درگیر بحران شخصیتی شده بودم باز.. نمی دونستم چی می خوام و چی نمی خوام نمی دونستم ی خوشحالم یم کنه و چی ناراحت حالم از همه چی بهم می خورد و اوه! هنوزم همینم! -_- فقط اونقدر حال پیدا کردم که بیام وب بنویسم شدیدا احساس تنهایی و افسردگی داره از تو داغونم می کنه دیروز جای زخم مامانو دیدم و جوری ترسیدم و فکر کردم دوباره تو اون شرایطم که از ترس گریه می کردم و می لرزیدم تا چند ساعت سرخوردم و نمی دونم چی می خوام.. از یه طرف بدجوری ادامه تحصیل واسه گرفتن اون کاغذ لعنتی تو مخمه از اونطرف به این فکر می کنم که تمام زمان دانشجویی اندازه یک غاز که عینک زده و برنامه نویسی می کنه یاد نگرفتم و هرچی بلدم رو مدیون آموزشای مهندسم.. از اونطرف من واسه اینکه مدیر شم یا سمت بالایی داشته باشم حتما باید یه مدرک خوب داشته باشم:( البته این ایده منه .. مهندس میگه باور کن هیچی به مدرک نیست، اونم به مدرکای آبکی دانشگاه های ایران. حتی برام چندتا مثال زد مثل یکی از کارآموزاش که دیپلمه بوده تازه!! و الان تو رقابت با یکی دیگه سر مدیرعاملی یه شرکته! نمی دونم :( باید یه کاری بکنم. من باید بیشتر از این برای خودم مفید باشم.. در همین راه شروع کردم یاد گرفتن ایلیوستریتور از فلفل. لاغر کردن با دمنوش های گیاهی و خوندن جزوه های شبکه و اینترنت. کاش می تونستم یعنی نشیمنگاهشو کاش داشتم که برم ورزش! اونطوری خیلی

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

حالا افتادم رو دور نوشتن بذار اخبار روز رو هم بنویسم در یک حرکت کاملا مالیخولیایی با تمام افراد مذکری که بهم چشم داشتن رابطمو قطع کردم و از گروه هایی که پسر توش هست هم لفت دادم چون پسرا اصولا زیاد گوه می خورن دیگه دارم می رم به اون سمتی که دیگه اصلاح نکنم از این ریش بزیا بذارم با ابروهای پهن بشینم تو خونه منتظر شوور دیگه اینکه از یه ادم منفور که هنوز باهاش در ارتباط بودم شنیدم که شین اتفاقی دیدتش و با یه قیافه مظلوم ازش پرسیده از سحر خبر داری؟ اونم گفته اره گاهی باهاش حرف می زنم و از ترس من از دادن اطلاعات بیشتر خودداری کرده جاداره بگم حالم از شین بهم میخوره.. و حالم از کاری که با ارتباطمون کرد بهم می خوره.. و حالم از موجودیتش بهم می خوره اه

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

تازگیا یه چیزی هست نه که سرم درد کنه ها نه ولی نمی دونم چرا حس می کنم یه مایع سنگین پشت کلمه همش سرم به تنم سنگینی می کنه! امروز یه کاری که فک می کردم نتونم تنها از پسش بیام رو بدون مهندس انچام دادم و کلی خرسند گشتم. الانم دارم قهومو می خورم و احساس می کنم به چیزی برای غر زدن نیاز ندارم فعلا!!! در موارد دیگه هم اینکه این موضوع که هی یه نیرو بره یکی دیگه جاش بیاد و تو هی مجبور به تحلیل این باشی که این خوبه، حیوونه، حرومزادس، زیر آب زنه یا یه دوست خوب برای محل کار می تونه باشه واقعا انرژی می گیره.. امیدوارم نه کسی بره نه کسی بیاد!

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

آقا درسته که انقدر از نارنجی عصبانیم و کینه گرفتم که رفت همونجا که نیکی رفته حتی اگه برگرده ولی چندین روزه تو وبش ننوشته و من هی می خوام بگم بابا اون خسیسه اصفهانی دلش نمیاد پول شارژ نت بده و بعد باز می گم اون وبلاگشو از بچش بیشتر دوست داره عمرا ولش کنه بعد یوهو نگرانش می شم می گم از این فاز افسرده ایا نگرفته باشه یه کاری دست خودش داده باشه :( می دونی ؟ در پی این باید بگم چقددددر از خودم راضی ام که می تونم آدمارو نبخشم دیگه و می تونم بهشون فرصت ندم و احساس مرگ نکنم! قبلانا ... قبلانا انقدر به یه نفر شانس میدادم و اونقدر می بخشیدمش تا کامل منو له و لورده می کرد ولی الان اوضاع عوض شده ! کسی که بخواد رو مخم باشه سریعا دل می کنه سحر ازش.. از نظر انسانی اون سحر دوست داشتنی تر بود ولی گور بابای انسانیت

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

دیروز یه دعوای خشن ولی مدل کارمندی کردم حالم بد شد و لرز یه تنم افتاد ولی خودمو نباختم مهندس چند وقته کلا گیر داده به اینکه تو خیلی یهو اعتماد به نفست پایین و یهو وا میری درست شو حتی ادامو درمیاره! واسه همین دارم سعی می کنم بهتر شم مخصوصا الان که نیست و کارخونس چند وقتیه و دست تنهام تو شرکت زیاد حال و اوضاع ثابتی ندارم . یک لحظه تا حد مرگ ناراحتم و لحظه بعد خوشحال و سرخوش چیز عجیبیه ولی یکم یه کووووچووووولو با تنهایی کنار اومدم حس می کنم الان بیشتر فکرم رو رژیمی که گرفتم اذیت می کنه. شب ها مخصوصا واقعا تحت فشارم. الان هم که دارم می نویسم شدیدا داعونم از شدت گرسنگی ولی ایندفعه دیگه شل نمی گیرم.این دفعه دیگه لاغر می شم.حداقل 5 کیلو باید لاغر شم. حقیقتش تو برنامم دراز نشستم هست ولی انقددددددر از درد دلش یه جوریم و حس و حال اون درد کشیدنو ندارم هنوز شروعش نکردم ولی اونم شروع می کنم.. شاید از امشب... از درد فراری شدم.. از بس این مدت درد جسمی کشیدم فراری شدم از درد... الان حس می کنم با درد این میخچه های پام بسه شدت درد تحمل درد دراز نشست رو ندارم. حتی اپیلاسیون هم نرفتم چون واقعا حس می کنم نمی تونم تحمل کنم این حجم از درد... خیلی سوسول شدم! ولی گور بابای همه! همیشه بقیه سوسول بودن و من متحمل همه چی الان دیگه نمی خوام! والا!!!

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

#محبوب_من هنوز هم زيبايي
هميشه زيبايي، هر وقت عكس هايتان را نگاه مي كنم از اين همه زيبايي در تعجب ميمانم.كاش خود واقعي تان اينجا بوديد.

+پویا رفیعی

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

دیروز روز فوق العاده ای بود حس عالی داشتم می دونی؟گاهی وختا یه چیزای اشغال ناچیز جوری به من حس مهمی رو بده که هیچ چیز بزرگی نمی تونه رفتم نمایشگاه واقعا ادم هایی اونجا نبودن که خیلی دوسشون داشته باشم ولی از اینکه انقدر دارم تجربه کسب می کنم پر از هیجان بودم صدها بار نمایشگاه رفتم ولی هیچ بار نگاه نکرده بودم که غرفه ها چجوری ساخته شده . نمی دونستم جنسشون از چیه و چجوریه هیچ وقت مقابل مدیر عامل تبلیغات محیطیای خر تهران قرار نگرفته بودم تا حالا دوربین خداتومنی نگرفته بودم دستمو حرفه ای عکس بگیرم اینکه من هم تو رشته خودم کامپیوتر انقدر یاد می گیرم و هم تو عشقم هنر گرافیک و عکاسی دارم انقدر یاد می گیرم و هم دارم یه عالمه ادم به درد بخور خودم می شناسونم و اینکه کتاب می خونم و از ادبیات دور نیستم و فیلم هامو می بینم و از سینما دور نیستم اینا همههههههه ی فانتزی من برای زندگی حرفه ایم بوده همیشه .از وقتی خودمو شناختم رویای این نوع زندگی رو داشتم ولی یه چیزی هست اون ته مه ها.. یه واقعیت که یه جا تو همه این بالا رفتنا من خیلی تنها می شم.. خیلی خیلی از اون سحری که یه دختر ظریف و شکنندس که عاشق و احساسی می تونه باشه دو می شم.. و دیگه حتی کسی اونو یادش نمیاد.. بدجوری منو می خوره.. اینارو منفی بینی نمی بینم.. اینارو واقعیت هایی می بینم که کاش نمی دونستم و کمتر فکر و خیال می کردم.. نمی دونم ..

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:08

دیشب رو راستی نگفتم! دیشب خواب دیدم مادر شدم. یه بچه 4یا 5 ساله بود که قیافشو به وضوح دیدم و با اینکه لاغر بود یه شباهتایی توش از خودم می دیدم. در عجب مغزم که تونسته بود همچین قیاقه ای خلق کنه! خلاصه لحظات فوق العاده ای بود به هرجایی تو زندگیم رسیدم هیچ وقت از این که مادر بشم نتونتسم پشیمون شم . شاید حتی اینکه خیلی کارارو تو زندگیم نکردم. شاید دلیل اینکه خیلی کار هارو جلوشو گرفتم هم همین موضوع بوده. بخاطر فرزندی که زاده نشده... و به این فکر می کنم که چقدر می تونم براش فداکاری کنم به هیجان میام. شاید همه اینا به دلیل پیشینه ذهنی باشه که از مامانم دارم... ننه گلی .. اون برای من بت بی چون و چراس.. اون شمس منِ مولاناس.. نمی دونم حس می کنم این شوقم برای به فنا نرفتن و نابود نشدن زندگیم نصف به نصف

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 22:14

امرو خیلی کسالت باره چهارشنبه (واسه اونایی که پنجشنبه روز آخر کاریشونه،پنجشنبه) اوووووونقدر روز بلندیه که می تونه به عنوان یه هفته جدا اعلام استقلال کنه! والاااااااااااااااا بخداااا از صبح علافم تو شرکت و کار خاصی ندارم. هی چک می کنم شبکرو. هی ایمیلامو رفرش می کنم .کارتابلو نگاه می کنم ایش ایش . حالا یه روزایی هست انقدر کار سرم ریخته مثل سگ تشنه با دهن باز باید اینور و اونور بدوم کل 8 ساعتو! خلاصه که همین موضوع باعث شده از صبح بشینم به درس خوندن و وبلاگ نوشتن و فیلم دانلود کردن و وب سایتای مختلفو خوندن اونم تو چه وضعی! در حالیکه ژاکت تنمه و هیتر مهندسو گذاشتم زیر میزم عین کرسی و پرده رو کشیدم که افتاب تو صورتمه! قک کنم دارم سرما می خورم یه جور بدی درونم سرده حس گوهیه! گلومم گاهی حس می کنم م

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 22:14

وااااااااااهایییییی :)))) از همین تریبون اعلام می کنم : آی لاو سکرت کامنتز =))))))) دیرو با سعیده رفتم بیرون داشتم می گفتم حاجی اینا چرا انقد فاز نصیحت دارن؟ کامنتای خصوصیمو نشونش دادم که چقدر نصیحتم کردین و اون خیلی خنثی گفت چون سحر اون چیزی که می نویسی واقعا اگر منم تو رو از نزدیک نمی شناختم فکر می کردم یه دختر خراب تباه شده ای و نیاز به کمک :)) امروز باز کامنتارو باز کردم از حجم کامنتای خصوصی و اینکه هرکی به خودش گرفته بود ماتم برد!!! من منظورم یه مونگولی به نام کامیار بود بابا بقیتون چرا به خودتون گرفتی =)) دوستاااااااان دووووووووووستااااااااان خووووووواااااااااااهش می کنم اینو بفهمید من یه آدم در حد خودم موفق متعهد و محبوب و پاک در حد استاندارد های راضی کننده برای خودم هستم! دخترم هستم

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 22:14

تخماتیک ترین چیز ممکن اینه که تو یه یه چیزی یه عمر جلو چشت بودرو از دست بدی امرو تو شرکت خوب بودم حتی بیرون شرکتم خوب بودم. حتی تو پترو در راه برگشت بعد از مترو پیاده شدپ و یه ماشین عین ماشین بابام جلوم وایساد و من نمی دونم چرا گاهی احساس وظیفه می کنم که حتما باید با همبن تاکسی برم و همین جا بود که...فاکد آپ!!!! سحر به قعر خاطرات رفت وقتی دم خونه رسیدم تصمیم گرفتم برعکس همیشه اف اف رو نزنم و کلید انداختم رفتم تو تا بتونم رو پله ها گریه کنم. مان انقد تازگیا جلوی گریمو می گیره که احساس می کنم درسته داره حالم خوب میشه ولی این گریه داره دمل میشه یه جایی پشت پرده حال خوبم خلاصه که تا درو پشتم بستم اولین دومین سومین و یهو کل صورتم شد گریه ولی همون لحظه مامان زنگ زد گفت کجایی و خب احمقانه بود هر

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 22:14

یکی از ترسناک ترین اتفاقات اخیر این اخر هفته برام افتاد من برای اولین بار هیچ غذایی به نظرم هیجان انگیز یا هوس انگیز نبود!!! و این یعنی فاجعه! من هیچ وفت از غذا نمی تونم بگذرم ولی سه روزه غذا خوردن برام فقط بخاطر ضعفه وای خدا .. چی بر سرم اومده؟ بعد از سینما و هنر عشق من غذا خوردنه و الان هیچ حسی نسبت بهش ندارم حتی نسبت به پنیر!!!!!!! امروزم ناهار شرکتو نخوردم فقط یکم فیله مرغ خالی خوردم که صغفم برطرف شه واقعا برای خودم نگرانم شما ها نمی فهمید من یه توپول بامزم که همیشه یکی از خوشگذرونیام غذا خوردنه:( و تنها ویژگی که منو امیدوار می کرد که هنوز اونقدر در قعر افسردگی فرو نرفتم اشتهام بود..!

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 22:14

یه جمله کلیشه هست که حتما صد ها بار شنیدید.. ادم بدون غذا چند هفته، بدون آب چند روز و بدون هوا چندثانیه بیشتر زنده نخواهد بود. ولی این جمله یه ادامه ای داره،، انسان بی امید حتی صدم ثانیه هم زنده نخواهد بود. و دین و مذهب بزرگترین امید برای حرکت کردن در پوچ ترین موجودیت یعنی زندگی هست.. -- دو تا فیلم روی پرده سینماست یکی شاعرانه و آرامش بخش ، یکی تلخ و وحشیانه و تاریک. شما کدوم رو انتخاب می کنید؟ عوام مردم فیلم آرام بخش رو نگاه می کنن با اینکه می دونن حقیقت جامعه ای که با عقلشون ارزیابی می کنن یفینا شبیه به این فیلم نیست و این فیلم احمق فرض کردن خود هست. و افراد کمی تصمیم می گیرند با واقعیت عقلانی روبرو شن این افراد باز به دو بخش تبدیل می شن افرادی که بعد از بیرون آمدن از سینما خودکشی خو.ا

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 13:54

در ابتدا می خواهم با صدای للند عرص کنم خدمتتون محسن گوه نخور  محسن اگه گوه نخوری نمیگن گوه خور خوبی نبود  محسن اگه 

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 12:41

درسته که نارنجی زیاد گوه خورد ولی یه چیزی یه بار بهم گف که بدجوری تو مخم مونده بهش گفتم تو فقط عشق اونایی هستی که میان تو وبتو ازت تعریف می کنن اونا که بد می گن رو قهوه ای می کنی گفت خوب می کنم ! یعنی چی وب خودمه! اینجام می خوان بیان ایده خودشونو بدن؟ اینجا من حرف اولو می زنم منم ابنطوری حرف می زنم دقیییییییقا حس امروز من بعد باز کردن کامنت ها بود! د آخه مردک تو مگه گوه خور منی؟ دوست دارم هرچی دلم می خواد بنویسم . چرا می خواین جلو همه چی رو بگیرید؟ جلو زبون رو بگیرید جلو عمل رو بگیرید جلو نوشتن رو بگیرید با ذهن می خواین چیکار کنید؟ بابا نفهمممممم بفهممممممم انسان نوعی از بشره که کاملا عادیه براش خندیدن. گریه کردن. چرت و پرت گفتن. رفتار سکسی . حسادت. انتقام.قتل . دزدی هرچیزیییییییی با چی می

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 12:41

کلا امرو اعصاب ندارم

اول از اون مسئول دفتر مدیریت

بعد از اون مردک تبلیغات چی

هووووشههه چتونه بابا ؟

دوروز اعصاب اروم اگه تونستید به ما ببینید.

سیبیلامم درومده بند ننداختم قشنگ الان با این حجم از عصبانیت و این سیبیلا می تونم یکیو خفت کنم

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 12:41

به چشمهایش خیره شدم دست در جیبش گذاشت و لبخند کجی تحویلم داد . با خود گفتم:عاشق هستم . عاشق او نمی شوم.مطمئنم. کپسول زمانی که امروز صبح در اتاقم پیدا کردم را مرور کردم.. او در مرداد ماه ۹۴ تو را ترک خواهد کرد . چیزی در تو تغییر نمی کند، با ولع همیشگی او را می نگری .. چیزی در او تغییر نکرده با مهربانی و هوش زیاد به تو نگاه می اندازد . اشکهایت را روانه کن .. تا می توانی اشک بریز .. کسی عینک دودی بر چشمهایت می زند و تو را می پوشاند از نگاه های متعحب مردم .. سیر گریه کن که به این زودی ها اشکهایت بند نخواهد آمد.. اگر سدی عفونی در چشمت وجود آید و اگر قفسه سینه ات از همیشه بیشتر درد بگیرد باز هم سیل اشک ها می شکند همه چیز را و روانه می شود.. او را در آغوش بگیر .. سفت و محکم.. تا لحظه آخر به او خی

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 12:41

جالبه!یه یاروه میاد اینجا کامنتای قچنگ قچنگ می ذاره تو وب خودش بهش کامنت میدیم جواب نمیده:/

خا بدبخ زن زلیل مگه مجبوری :/

دوسه نفرم ک هستن خصوصی پیام میدن یهو از من خوششون اومده یوهو هاااا

ایش ایش

یه دونه کلا خواننده ادم داشتم که همچین تند جوابشو دادم اونم دیگه پیداش نی:))

در کل من اعصاب ندارم اینجام واسه تخلیه بی اعصابیامه دووووس دارم اینطوری باشم

برچسب: امیدواران, نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 12:41

کلافه شدم حسی که به ملت عشق دارم مثل حسیه به اب خوردن می تونی داشته باشی! شاید چیز با ارزشی به نظر نیاد ولی از خودت که غافل می شی میبینی غرق شدی توش. همش بهش فکر می کنم. نه فقط به شمس و مولانا. به تک تک ادم ها. کتاب پر از اغراق هست و قلم نویسنده اصل

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:47

هیچ کس از گذشته با من تماس نگرفت شب تولدم تا 5 صبح ببیدار موندم منتظر بابا بودم. هنوز یه روح فانتزی درونم وجود داشت که می گفت یه جوری بهم می گه تولدم مبارک و خوشحاله که یه دختر داره. به علی فکر کردم . مطمئن بودم بالاخره نمی تونه تحمل کنه و بهم پیام

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:47

بالاخره تمومش کردم . نتونستم بذارم تا از شرکت بیام بیرون. می خواستم تمومش کنم. احساس می کنم صبح خیلی زیادی بهم فشار اومد از فرط ناراحتی و الان کتف چپم حسی داره که انگار داره از جاش در میاد و معدم سوراخ سوراخ میشه و هی دارم بالا میارم. نمی دونم چرا ان

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:47

دیروز کی اومد منو فالو کرد به نظرتون؟ محمد عشق اول تلفنیم که کلی براش گریه کردم و کلی در فراقش زار زدم در حالیکه حتی یک بار همو ندیدیم اون روزا الان برام خیلی دوره . برمی گرده به 5 سال پیش یا شایدم 6 سال تو این وبلاگ روز و شب براش می نوشتم و هر لحظ

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:47

می دونی ؟ هرچیزی تو زندگی وصل میشه به یه چیز دیگه و یه چیز دیگه و یه چیز دیگه ملت عشق تموم شد ولی من هنوز دارم بهش فکر می کنم و به اتفاقات و وقایع دور و اطرافم ربطش می دم یه حکایتی تعریف شد از زبون شمس تو کتاب یه روز یه شاگردی که لوچ بوده و همه چی

برچسب: زندگانی, نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:47

روز های نسبتا معمولی هستش سعی می کنم رو خودم سوار شم هرچه بیشتر و افسار احساساتم رو بیشتر در دست بگیرم هم اکنون ۴مرد دارن بهم ابراز تمایل و علاقه می کنن که بیشتر میشه گفت تمایل چون مردا شعور علاقه داشتن ندارن. و من ابدا با هیچ کدوم ارتباط برقرار نمی

برچسب: یوووووهوووووووو, نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:47

جالبه محمد پسری که سال ها پیش بلوغ رو در من بیدار کرد بلوغ احساسی رو. حالا روز ها گاهی به من پیام میده و من جسته و گریخته جواب می دم. باهم خیلی تفاوت داریم. شخصیتی که یک روز می پرستیدمش امروز هم همون هست که قبلا بوده. اون هیچ تغییری نکرده . و به جاش

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 23:32

دیشب یه خواب عجیب دیدم یه خواب عجیب و ترسناک خواب دیدم که ازدواج کردم اونم با نیکی!!!! حال افتضاحی داشتم. هرلحظه و هر ثانیه ارزو می کردم خواب باشه . نمی تونستم باور کنم . داشتم از ترس و نفرت می مردم. نیکی ادم خیلی خوبیه ولی من قطره ای علاقه بهش ندا

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 23:32

صفحه بندی